الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
144
الغدير ( فارسي )
شير براى ما لبريز كن و سپس فرزندان عبد المطلب را گرد آور تا با آنان گفتگو كنم و آنچه مأمورم به ايشان برسانم ، من فرمان پيغمبر را بجا آوردم و آنها را فرا خواندم در آن روز چهل تن - يكى بيشتر يا كمتر - فراهم آمدند كه در ميانشان عموهاى پيغمبر : ابو طالب و حمزه و عباس و ابو لهب نيز بودند . چون جمع شدند پيغمبر فرمود : خوراكى را كه ساخته بودم ، بياورم چون آوردم و بر زمين نهادم رسول خدا قطعه اى گوشت از آن تناول فرمود و آن را بدندان خويش پاره كرد و سپس در اطراف قدح انداخت و گفت : بخوريد ، بسم اللَّه . و آن گروه چنان خوردند كه ديگر به خوراكى نياز نداشتند و من جز جاى دست آنان را نمىديدم ، و سوگند به خدائى كه جان على در دست اوست آن خوراك بقدرى كم بود ، كه اگر يكى از آنان مىخورد ، چيزى براى ديگران نمىماند . سپس پيغمبر فرمود : آنها را نوشيدنى بده ، قدح شيرى آوردم و همگان نوشيدند تا سير شدند و به خدا قسم آن شير بقدرى كم بود كه اگر يكى از آنان مىآشاميد . باز براى ديگر نمىماند پس چون رسول خدا ( ص ) خواست ، با آنها گفتگو كند : ابو لهب شروع به سخن كرد و گفت : صاحبتان به جادو كردنتان پيشى گرفت ، آنها پراكنده شدند و رسول خدا با آنها سخن نگفت . فرداى آن روز نيز پيغمبر ( ص ) فرمود : يا على ! اين مرد ( ابو لهب ) به گفتارى كه شنيدى بر من سبقت جست و آن گروه پيش از آنكه من به گفتگو پردازم ، پراكنده شدند . دوباره براى ما خوراكى مانند طعام قبلى فراهم كن و آنها را به پيشگاه ما حاضر آور . على فرمود : چنين كردم و آنها را جمع آوردم ، پس پيغمبر خوراك خواست و من به نزد آنها بردم و پيغمبر آن چه ديروز كرده بود ، آن روز نيز انجام داد . و آنها خوراك را خوردند چنان كه به چيز ديگرى احتياج پيدا نكردند . سپس فرمود : سيرابشان كن ، من آن جام شير را آوردم و آشاميدند تا سير آب شدند ، سپس